تبليغاتX
--> بال تازه، دل نو
بال تازه، دل نو



یک لحظه انگار کسی می‌گويد




پس کی می‌آيی
به رويایِ بی‌جُفتِ اين خانه قناعت کنيم؟!


شاگردِ گلفروشیِ آن سوی پُل
دارد رو به پنجره‌ای بسته و بی‌پرده نگاه می‌کند
رفتگرِ خوش‌لهجه‌ی همين کوچه فهميده است
گلدان‌های سفالِ کنارِ مهتابی
آب می‌خواهند.
نيلوفرِ غمگينِ کنار پنجره می‌گويد
پس کی می‌آيی؟
شاگردِ گلفروشی آن سوی پل هم ...
پس کاش کسی می‌آمد
لااقل خبری می‌آورد.

"سید علی صالحی "

                                                       اقلیما

پنجشنبه هشتم اسفند 1387  توسط اقلیماونورا  |

 

باروتِ نم‌كشيده

از همين ديروز بود

كه هرچه آتش ديوانه شد

ديگر

آب، جوش نيامد

پرتقال‌ها

خورشيدهاي بي‌شماري شدند

كه صبح بر شاخه رسيدند

و ماهياني كه در آسمان شنا مي‌كردند

از دهانه‌ي غاري كه ما به آن ماه مي‌گوييم

مي‌آمدند و مي‌رفتند

انگار

كسي قانون‌هاي جهان را عوض كرده بود

من ترسيدم

و رازِ دوست داشتنت را

مثل جنازه‌اي كه هنوز گرم است

در خاك باغچه پنهان كردم

به دنبال تو

بر درها 

 دَر زدم

دريا باز كرد

اسب‌ها چنان مي‌دويدند

كه يالِ موج و موجِ يال

شعر را به هم مي‌زد

برگشتم

و نقطه‌اي بيشتر برابرم نبود

آنقدر دور شده‌ بودم

كه زمين

نقطه‌اي بيشتر نبود

فكر كن

در واگني باشي

كه از قطار جدا مي‌شود

و پايي را كه از ايستگاه برداشته‌اي

بر خاكِ رُسِ كوير بگذاري

چه كلماتي داشت

اگر با دهانِ كفش‌هايت شعر مي‌گفتي

من اما

بيشتر نگران عمر بودم

تا نگران آب

و نمي‌دانستم عمر، بدون آب

از گلويم پايين نمي‌رود

مي‌ترسم

مي‌ترسم از اين خواب

كه هر لحظه مرا دورتر مي‌برد

و هرچه بيشتر شانه‌هايم را تكان مي‌دهي

بيشتر خواب ساعتي را مي‌بينم

كه در گورستان زنگ مي‌زند

فكر كن

به باراني كه از پيراهنت مي‌گذرد

از پوستت مي‌گذرد

و از درون

تو را غرق مي‌كند

حالا

تو مرد خسته‌اي هستي

که کم کم بیشتر  می شوی

در خيابان‌ها مي‌دوي

و لااقل هميشه چند دست

براي گرفتنِ زخم‌هات كم داري

در باران‌ها مي‌دوي و

 نمي‌داني

خشم يك طپانچه‌ي خيس

ديگر به هيچ دردي نمي‌خورد

آه، باروت نم‌كشيده‌ي من

پرندگان به آسمان رفته‌اند

و خورشيد

از هيزم پرندگان روشن است

اين‌گونه‌است كه تنها مي‌شوم

و تو را چون مِیداني از مين‌هاي خنثي نشده

بغل مي‌كنم

 حالا

مي‌توانيد يك دقيقه سكوت كنيد

.

.

.

.

مي‌توانيد

سنگي بر اين شعر بگذاريد

نامي بر آن ننويس

بگذار فكر كنند

مردي

با اين همه گلوله در سينه

 

                                    گريخته است

گروس عبدالملکیان

نورا

چهارشنبه بیست و سوم بهمن 1387  توسط اقلیماونورا  |

 

حالا قلم مو را بردار

نامت را در پرانتزی می نویسم

که آن را برای همیشه خواهم بست

 

سالها بعد

چون دری قدیمی

                            بازش می کنند

زن بر دریچه خیره مانده

                            و مرد آرام دور می شود

 

حالا قلم مو را بردار

 

موهای زن را سفید کن

گرامافون را خاموش

و اندوه را

در قاب هایی تاریک

از تمام دیوارها بیاویز

 

در کشیدن تار عنکبوت آزادی

 

در بسته می شود

و نامت را در پرانتزی می نویسم

که آن را برای همیشه خواهم بست

 

سال ها بعد

چون قبری بازش می کنند

مردی

خودکارش

دستش

دلش

در بین یک پرانتز غمگین گیر کرده است

 

حالا قلم مو را بردار

   

                                              " گروس عبدالملکیان "

    نورا

چهارشنبه بیست و سوم بهمن 1387  توسط اقلیماونورا  |

 

محرم...

پنجشنبه نوزدهم دی 1387  توسط اقلیماونورا  |

 

کیوان ستاره بود

ما از نژاد آتش بویدم
همزاد آفتاب بلند اما
 با سرنوشت تیره خاکستر
عمری میان کوره بیداد سوختیم
او چون شراره رفت
من با شکیب خاکستر ماندم
کیوان ستاره شد
تا برفراز این شب غمناک
امید روشنی را
با ما نگاه دارد
 کیوان ستاره شد
تا شب گرفتگان
 راه سپید را بشناسند
 کیوان ستاره شد
 که بگوید
آتش
 آنگاه آتش است
 کز اندرون خویش بسوزد
 وین شام تیره را بفروزد
من در تمام این شب یلدا
دست امید خسته خود را
 دردستهای روشن او می گذاشتم
 من در تمام این شب یلدا
 ایمان آفتابی خود را
 از پرتو ستاره او گرم داشتم
 کیوان ستاره بود
 با نور زندگانی می کرد
با نور درگذشت
او در میان مردمک چشم ما نشست
 تا ایم ودیعه را
روزی به صبحدم بسپاریم
                                                            اقلیما

پنجشنبه نوزدهم دی 1387  توسط اقلیماونورا  |

 

غریب

 

مادربزرگ
 گم کرده ام در هیاهوی شهر
آن نظر بند سبز را
که در کودکی بسته بودی به بازوی من
در اوین حمله ناگهانی تاتار عشق
 خمره دلم
 بر ایوان سنگ و سنگ شکست
دستم به دست دوست ماند
پایم به پای راه رفت
من چشم خورده ام
 من چشم خورده ام
من تکه تکه از دست رفته ام
در روز روز زندگانیم 

                                                        اقلیما
  

چهارشنبه ششم آذر 1387  توسط اقلیماونورا  |

 

نادر ابراهیمی

افسوس که نمی دانستی امکان بر همه چیز دست می یابد. امکان، فرمانروای نیرومندترین سپاهیانی ست که پیروزی را بالای کلاه خودهای خود چون آسمان احساس می کرده اند. هر مغلوبی تنها به امکان می اندیشد و آن را نفرین می کند، هر فاتحی در درون خویش ستایشگر بی ریای امکان است. امکان می آفریند و خراب می کند
امکانات ناشناس در طول جاده ها و چون زنبوران ولگرد به روی گمنام ترین گل های وحشی خانه می سازند. دروازه های هر امکان، انتخاب را محدود کرده است. بسا که ((خواستن)) از تمام امکانات گدایی کند; اما من آن را دوست می دارم که به التماس نیالوده باشد

نه! تحمل تنهایی از گدایی دوست داشتن آسان تر است. تحمل اندوه از گدایی همه ی شادی ها آسان تر است. سهل است که انسان بمیرد تا آنکه بخواهد به تکدی حیات برخیزد. چه چیز مگر هراسی کودکانه در قلب تاریکی، آتش طلب می کند؟ مگر پوزش، فرزند فروتن انحراف نیست؟

نه... بگذار که انتظار، فرسودگی بیافریند; زیرا تنها مجرمان التماس خواهند کرد

و ما می توانستیم ایمان به تقدیر را مغلوب ایمان به خوشبختی کنیم. آنگاه ما هرگز نفرین کنندگان امکانات نبودیم

 

نورا

یکشنبه دوازدهم آبان 1387  توسط اقلیماونورا  |

 

جهان بدون رویا می میرد

یوسف عزیز! برای ما خوابی ببین که جهان بدون رویا می میرد

یوسف!ما خواب ستاره نمی بینیم. خواب های ما پر از گاوهای لاغر است و خوشه های خشک. پر از مردمانی که نان بر سر نهاده اند و مرغان از آن می خورند

یوسف ما تعبیر خواب هایمان را نمی دانیم. ما چیزی نمی کاریم و فردا که برادرانمان برگردند ماییم و شرمساری و دست های خالی. ماییم قحط سال وفاداری

یوسف! تو نیستی تا راه را نشانمان بدهی.ما می رویم و در پس هر گامی چاهی است.دنیا پر از دروغ و پیرهن پاره خون آلود است

یوسف! قرن هاست که به چاه افتاده ایم و سایانی ست که کاروانیان به بهایی اندک ما را خریده اند

یوسف! به ما بگو که چگونه عزیز شویم؟

یوسف! دیری ست که زلیخا فریبمان می دهد. دیری ست که پیرهنمان را می درد. و ما هرگز نگفته ایم زندان دوست داشتنی تر است از آنچه مرا بدان می خوانند

یوسف! یعقوب منتظر است. پیرهن ما.اما بوی عشق نمی دهد

یوسف! برای ما خوابی ببین. جهان بدون رویا می میرد. رویای گاوهای فربه و خوشه های سبز

رویای ستاره ای که سجده می کند

نورا

چهارشنبه هشتم آبان 1387  توسط اقلیماونورا  |

 

یوسف پیامبر...

سلام!!! من اقلیما هستم! وعشق فیلم

 

اینم چند تا عکس از سریال یوسف پیامبر

 

مصطفي زماني و کتايون رياحي

مصطفي زماني و الهام حميدي 

رحيم نوروزي و مصطفي زماني

واینم زلیخای در بند

در آخر از آقای سلحشور به خاطر این کار زیباشون تشکر میکنم

                                                                               اقلیما

جمعه سوم آبان 1387  توسط اقلیماونورا  |

 

گریه سیب

شب فرو می افتاد
به درون آمدم و پنجره ها رابستم
باد با شاخه در آویخته بود
 من در این خانه تنها تنها
غم عالم به دلم ریخته بود
 ناگهان حس کردم
که کسی
 آنجا بیرون در باغ
در پس پنجره ام می گرید
صبحگاهان شبنم
 می چکید از گل سیب 


اقلیما
 

چهارشنبه یکم آبان 1387  توسط اقلیماونورا  |

 

 



سالها آرزو ميكردم ....
سايه اش برسرم باشد...
اما او سراسر نور بود ....
سايه نداشت...

اقلیما
و
نورا


 

 

یک لحظه انگار کسی می‌گويد
باروتِ نم‌كشيده
حالا قلم مو را بردار
محرم...
کیوان ستاره بود
غریب
نادر ابراهیمی
جهان بدون رویا می میرد
یوسف پیامبر...
گریه سیب

 

اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387

 

 

کاغذ در باد
هیاهوی بسیار برای هیچ
قند و عسل
مردگان دیر باورند
درون من
قالب وبلاگ

 

 

RSS 2.0

Designed By ParsTheme